روزنامه اطلاعات - نادر مازوجی: نقشههای خاورمیانه در آغاز قرن بیستم با جوهر رسم نشدند، بلکه با خطوط گسل لرزهای که به دقت طراحی شده بودند تا همیشه فعال بمانند، ترسیم شدند.
وقتی از بالکن پایتختهای استعماری به این جغرافیای پیچیده نگاه شود، ایجاد اسرائیل تنها پاسخی به نارضایتیهای تاریخی یا تحقق یک وعده مذهبی، آنطور که روایتهای بزرگ میگویند، نبود، بلکه اساساً یک پروژه کاربردی و ابزاری ژئوپلیتیکی بود که در قلب منطقه کاشته شد تا به عنوان یک نیروی بیثباتکننده دائمی عمل کند و ریتم خاورمیانه را مطابق با منافع قدرتهای بزرگ تنظیم کند، در حقیقت، پس از فروپاشی امپراتوری عثمانی، هدف از تشکیل اسرائیل، مانعی ساختاری بود که برای جلوگیری از اتحاد مجدد این منطقه حیاتی جهان طراحی شده بود.
*کاشت اجباری و طرد ارگانیک
برای درک این عدم تعادل ساختاری، باید به ریشههای این ایده بازگردیم. اسرائیل به عنوان یک تکامل جمعیتی یا فرهنگی طبیعی که در طول قرنها با محیط اطراف خود در تعامل بوده، ظهور نکرده است، بلکه به عنوان یک «موجودیت کاشته شده» که از خارج از بافت تاریخی و جغرافیایی منطقه آمده، با سرنیزههای قیمومیت بریتانیا حمل شده و بعداً تحت حمایت مطلق آمریکا قرار گرفته است، پدیدار شده است. این کاشت اجباری، حالتی از طرد ارگانیک ایجاد کرد، همانطور که بدن انسان هر اندام خارجی را که با بافتهای آن مطابقت ندارد، رد میکند. حتی قبل از سال ۱۹۴۸ با هجوم موج شهرکسازی و ایجاد زیرساختهای موازی، ویژگیهای این عدم تعادل شروع به ظهور کرد. هدف این پروژه همزیستی نبود، بلکه جایگزینی بود که این درگیری را اجتنابناپذیر و وجودی کرد.
*دکترین تجزیه منطقهای
نقاط عطف تاریخی که پس از آن رخ داد، چیزی جز تجلی این نقص ساختاری نبود. جنگ ۱۹۴۸ فقط یک درگیری بر سر زمین نبود، بلکه شوکی بود که منطقه را از مسیر طبیعی خود به سمت توسعه سیاسی و اجتماعی خارج کرد و آن را در حالت بسیج نظامی مزمن قرار داد. سپس جنگ ۱۹۶۷ از راه رسید که موقعیت اسرائیل را به عنوان یک قدرت هژمونیک منطقهای تثبیت کرد، کمر پروژههای ملیگرایان عرب را شکست و دکترین امنیتی اسرائیل را بر اساس یک اصل ساده اما مخرب بنا نهاد: «امنیت اسرائیل مستقیماً با ضعف و چندپارگی همسایگانش متناسب است.»
این دکترین که در تهاجمهای مکرر به لبنان، بمباران راکتورهای هستهای در عراق و سوریه و دخالت مداوم در ثبات کشورهای اطراف تجسم یافت، این موجودیت را از یک کشور خواهان به رسمیت شناخته شدن، به یک «پلیس منطقهای» با دستور نامحدود غرب برای اقدام پیشگیرانه و بازدارندگی بیش از حد تبدیل کرد. در این زمینه صحبت از همزیستی، بیشتر شبیه به یک آرزوی رمانتیک است تا یک تحلیل سیاسی هوشیارانه. همزیستی مستلزم برابری یا حداقل پذیرش محدودیتهای نقش و جغرافیا است، اما ساختار ایدئولوژیک و ژئوپلیتیکی اسرائیل این برابری را رد میکند.
دولتی که خود را از طریق بازدارندگی قدرت سخت تعریف میکند و بقای آن به برتری نظامی کیفی تضمینشده غرب و سیاست «تفرقه بینداز و حکومت کن» (همانطور که در اتحادهای پیرامونی یا استراتژی کنار زدن رقبا دیده میشود) بستگی دارد، نمیتواند به طور ارگانیک در محیط اطراف خود ادغام شود. ادغام به معنای دست کشیدن از عملکرد استثنایی است که دلیل وجودی و حمایت غرب را به آن اعطا میکرد، در حالی که همزیستی به معنای کنار گذاشتن تمایلات توسعهطلبانه و سلطهجویانه است که با ماهیت آن در تضاد است.
*اهداف دائمی سیاست خارجی اسرائیل
ژئوپلیتیک اسرائیل در دو ستون اصلی روابط خارجی یعنی نگرانیهای امنیتی مشترک و نیاز به حمایت دیپلماتیک قابل بررسی می باشد. بدون شک، ۷ اکتبر ۲۰۲۳ نقطه عطفی برای درک اسرائیل از واقعیتهای ژئوپلیتیکی فضای پیرامونیاش به شمار می آید. واقعیت ژئوپلیتیک کنونی ممکن است به دلیل سیاست داخلی این کشور، تأثیر بیشتری بر قوی ترین اتحاد دیپلماتیک و امنیتی اسرائیل با ایالات متحده آمریکا داشته باشد، از دیدگاه ژئوپلیتیک، اسرائیل هنوز در معرض تهدید وجودی است و از این رو در حال حاضر بیش از هر مقطعی نیاز به اتحادهای مشترک و حمایتهای دیپلماتیک دارد. اهداف دائمی سیاست خارجی اسرائیل یعنی تضمین امنیت و تعمیق روابط اقتصادی و سیاسی آن با منطقه، در مدیترانه شرقی همپوشانی دارند.
این امر، استراتژی اسرائیل را از تغییرات در سیاست داخلی مجزا می کند که به نوبه خود اعتبار این رژیم را نزد متحدانش ارتقا می بخشد، با این حال، چالش اصلی منطقهای اسرائیل همچنان تشدید درگیری با ایران است، به ویژه اگر با دخالت حزبالله و عملیات نظامی در لبنان همراه شود. در عین حال، اسرائیل برای تامین منافع خود، در درجه اول در بهره برداری از گاز به حمایت از شرکای خارجی نیاز دارد. این امر نه تنها نقش اروپا و ایالات متحده آمریکا بلکه روسیه را به عنوان میانجی در تنش زدایی با ترکیه افزایش می دهد. از سوی دیگر، اسرائیل همچنان با چالشهای جدی ژئوپلیتیکی مواجه است و مهمتر از همه، نیاز به در نظر گرفتن پیامدهای بهبود روابط با یونان و قبرس برای روابط پیچیدهاش با ترکیه دارد. در مجموع می توان گفت، مدیترانه در سیاست خارجی منطقهای اسرائیل نقش محوری دارد. شرق مدیترانه به عنوان یک زیرساخت متمایز ظاهر شد که اسرائیل نه تنها به آن تعلق دارد، بلکه در آن مدعی رهبری نیز هست. البته سیطره اسرائیل بر مدیترانه شرقی در طول دهه ۲۰۱۰ بر اساس یافتههای گاز طبیعی در آبهای اسرائیل و تنشهای فزاینده با ترکیه شکل گرفت. اسرائیل با یونان و قبرس برای ایجاد یک اتحاد سه جانبه جدید که شامل نشستهای منظم بین رهبران، همکاریهای متنوع و افزایش مشارکت ایالات متحده است، همکاری دارد که نتیجه آن ممکن است همگرایی ژئوپلیتیکی بین کشورهای شرق مدیترانه باشد که دارای منافع مشترک انرژی و ژئوپلیتیکی هستند.
*نقش قدرتهای بزرگ
در اینجا نقش قدرتهای بزرگ نهفته است که همان الگوی تاریخی را بازتولید میکنند. غرب از اسرائیل به عنوان یک سازمان خیریه حمایت نمی کند، بلکه به عنوان یک پایگاه عملیاتی پیشرو و یک ناو هواپیمابر دائمی، تضمین جریان منابع، محافظت از آبراهها و جلوگیری از ظهور هر قدرت منطقهای مستقلی که قادر به تحمیل شرایط خود بر نظام بینالمللی باشد، از آن حمایت کرده است.
هر زمان که فرصتی برای سازماندهی مجدد منطقه یا تدوین یک سیستم امنیتی منطقهای متکی به خود پیش میآید، «عامل بیثباتکننده» اسرائیل برای برهم زدن اوضاع و بازگرداندن منطقه به چرخه فرسایش و وابستگی فعال میشود، در نهایت، صحنه خاورمیانه شبیه یک نمایش تراژیک با بازیگران مختلف است، اما سناریوی یکسانی دارد.
اسرائیل تنها یک کشور همسایه با جاهطلبیهای ارضی نیست، بلکه خط گسل ژئوپلیتیکی است که برای جلوگیری از اتحاد جهان عرب و اسلام ایجاد شده است. در مواجهه با این واقعیت، مبرمترین و عمیقترین سؤال همچنان باقی است که فراتر از تمامی ابتکارات موقت صلح است: آیا یک بدنِ از نظر تاریخی در حال گسترش میتواند با تیغهای سخت که عمداً در قلبش کاشته شده است، همزیستی داشته باشد، یا اینکه تداوم این تیغه، به دلیل ترکیب و عملکردش مستلزم تخلیه تمامی تواناییهای بدن است؟
منبع: شبکه الجزیره